بديع الزمان فروزانفر

158

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

وزير در خلوت مىنشيند و در بر روى مريدان مىبندد ، مريدان زارى آغاز مىكنند و نيازمندى خود را بوعظ و نصيحت باز مىگويند ، وزير ايشان را ملامت مىكند كه از علم نقلى در گذريد و گوش حسّ را ببنديد و آمادهء سير درونى كه شناورى در دريا است بشويد و سلوك ظاهرى را كه بمنزلهء سير در خشكى است بدرود كنيد ، مريدان مىگويند كه ما هنوز آمادهء چنان سير و سلوكى نيستيم و بىپير راه بجايى نمىبريم ، سلوك باطن نصيب كسانى است كه در معاملات و سلوك ظاهر بكمال رسيده باشند و ما در اوّل قدم فرو مانده‌ايم ، اين احتجاج قوى وزير را خشمگين مىسازد تا سخنى درشت ، حاكى از عدم اعتماد مريدان به خود بر زبان مىراند ، مريدان از طريق نيستى و فنا پيش مىآيند و بمثالى چند از طفل و دايه و چنگ و چنگى و ناى و ناى زن و كوه و صدا و شطرنج و شطرنج باز ، فناى خود را در مرتبهء افعال شرح مىدهند ، ذكر فنا و نيستى سالك در شيخ ، راه را براى شرح فنا و نيستى خلق در حق باز مىكند و مولانا اين موضوع را پيش مىكشد و به صورتى اين مطلب را ادا مىنمايد كه بعقيدهء جبريان نزديك مىشود و او بدين مناسبت مسئلهء جبر و اختيار را پيش مىآورد و ميان عقيدهء جبريان كه ترك عمل و طاعت است با تذكّر جبّارى و غلبهء قدرت حق فرق مىگذارد بدين دليل كه شهود جبّارى مستلزم رجوع به حق و عقيدهء جبرى مورث اعراض از اوست ، اين بحث بسيار شيرين و جذّاب است ولى طرح اصلى و تفصيلى اين مسئله ، در مثنوى نيست ، مولانا آن را در مواضع ديگر بتفصيل خواهد گفت . وزير در بحث فرو مىماند و سرانجام بنصّ متوسّل مىشود و مىگويد كه فرمان عيسى چنين است كه او خلوت را نشكند و زبان از گفت و گو بسته دارد ، اين بحث ميان وزير و مريدان خاتمه مىپذيرد زيرا با حصول نصّ قاطع ، عقل از داورى معزول است و جاى چون و چرا نيست . آن گاه وزير اميران را جدا جدا بخلوت مىبرد و هر يك را وعدهء خلافت